خرید بک لینک

داستان سکوت، داستان حرفهای پنهانیست؛ حرفهایی که چشمها میگویند و لبها خیره میمانند.

برچسب: سکوت,سکوت بره ها,سکوت میکنم,سکوتم از رضایت نیست,سکوت شب,سکوت بره ها 2,سکوت چت,سکوت شعر,سکوت در برابر ظلم,سکوت عشق, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:46

وقتی آنجا بلوط، اندام روح تو را تنگ در آغوش میکشد و رنگ و نور در هم میرقصند میان بال پروانه، یاد تو اینجا آرام گوشۀ خاطرم نشسته است. خورشید دارد مشتمشت شاباش غروب میپاشد به قلب ستارهها و من که میگویند از سلالۀ نورم، دارم سعی میکنم طعم شیرینی از نسل خویش حس کنم؛ اما شکستههای دلم... . دستم به طلایی گندمها نمیرسد، ولی گلهای صورتی پرده آنقدری جان دارند که به اندازۀ چند نفس زندهام کنند. خستهام از خوابهای خرگوشی معاصران زمین. چشم دلم سنگین است تا مرز کهف اهل باستان.

برچسب: غدیر خم,غدیر خم در نهج البلاغه,غدیر خم در قرآن,غدیر در نهج البلاغه,غدیر شناسی,غدیر خون محسن چاوشی,غدیریه,غدیر خم در صحیح بخاری,غدیر خم چیست, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:46

دوباره انقلاب را به چشم خویش میبینم در چشمان دوست. از قضای آسمان، کودکانههایم هبوط کرده بر دل زمینی پُردرد. پنهان میکنم حرفهای نگاهم را پشت نقابی بیروح و هیچکس نمیداند که من نیز سالها فروشنده بودهام؛ کاسبِ نابلدی که لحظهلحظۀ نفسهای فکرش را حراج میکرد میان اهل دنیا تا قرصی نان شادی بخرد از برق چشمان آنان؛ اما دریغ... ! اینجا که من ایستادهام، خیالشان است که فقط جنسِ ماندۀ انبار را حراج میزنند؛ اینجا دل را به مزایده میگذارند و من هنوز حسابم خوب نیست.

برچسب: فروشنده,فروشنده فیلم,فروشنده دانلود,فروشنده به انگلیسی,فروشنده نقد,فروشنده تیزر,فروشنده (فیلم ۱۳۹۴),فروشنده فرهادی دانلود,فروشنده اکران,فروشنده سینما تیکت, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:46

چقدر تاریک است! آنقدر که آدمها دارند یکییکی خودشان را به خواب میزنند. کاش کسی پیدا میشد و دلش ذرهای برای اشکهای شمع بیهودهروشنم میلرزید. لحظههای عمری دراز اینگونه هرز فرو میافتد از بلندای نگاه شمع. یک نفر بیاید این شمع را از مستی بیدار کند و به او بفهماند اینجا مردم نیازی به نور ندارند؛ همه کورند.

برچسب: شمع,شمعدان,شمعدانی,شمعدونی,شمعة,شمع اشنا,شمع العسل,شمع و پروانه,شمع و پروانه منم,شمعون, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:46

هِی پاییز! خودت را ببیخودی خسته نکن برای زمین. هرقدر هم رنگهای زیبای جانت را بپاشی به دامن خاک، به مذاق آدمهای امروزه خوش نمیآیی.

پیش از تو، من سالها برگهای نفسم را به پای عابران به آغوش باد سپردهام. اینجا نگاه کسی عطش رنگ برگها را ندارد. همه دنبال میوهاند که با ولع گازش بزنند و دلسیر شوند. چشمها تشنه میمیرند.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:46

صفحه بندی